اول: پسر خانوم معلم
تعلیم و تعلم عبادت بود و ما خانوادگی عابد بودیم. ما بچهها درکار تَعَلُم و بزرگترها ـ از جمله پدر، مادر، خالهها و حتی مادربزرگ پدریام ـ در کار تعلیم. پسرخاله و دخترخالههایم که در سالهای مدرسه عابدانِ خوش مَسلکی بودند آن ایام در حال حَظ بردن از نَعماتِ اُخرویِ بشارت داده شده در دانشگاهها بودند. این بچهها یا به عبارتی عابدان رستگار، نشانههایی کافی برای فکوفامیل و دروهمسایه بودند تا فرزندان خود را به عبادت، جهت رستگاری از راه تَعَلُم دعوت، هدایت، گسیل و حتی در مواردی چوب و تَشر زنند، تا باشد که همگی رستگار گردیم.
مادرجانم معلم بود و من هم بالطبع، پسرِ خانوم معلم. در کلاسی مملو از رنگ، جوانی و حس زنانگیِ مادرجان که با شوقش به تعلیم، به پسرها و دختربچههای روستاییای با چشمانی آبی، موهای طلایی و گونههایی سرخ که از پشت نیمکتهایی چوبی کلاس دوم ابتدایی، شانه به شانهی هم در حال عبادت بودند، درس میگفت و من هم جایی میانشان مینشستم. مدرسه در ساختمانی نسبتا قدیمی با تعداد 5 الی 6 کلاس که همگی دور یک ایوان که رویش را سقف شیروانی اخمویی پوشانده بود در میانه راه شهر «فومن» به روستای تاریخی «قلعهرودخان» در روستایی به نام «کردمحله» واقع بود. پیرامون مدرسه را خانههای روستایی، مزارع برنج و چای و کمی دورتر کوههایی نه چندان بلند و سرسبزی که بیشتر اوقات زیر مِه بودند، فرا گرفته بود. این حضور هر از چندگاهیام سر کلاسهای مادرجانم تا زمانی که به مهدکودک فرستاده شدم، ادامه داشت.
کُلِ مهدکودک، اتاقی بزرگ یا شاید هم متوسط در دل یک دبستان ابتدایی دخترانه بود. در مهدکودک نام امامان را حفظ میکردیم، سرود میخواندیم، خمیر بازی میکردیم، نقاشی میکشیدیم، دختری را در قالب نمایش عروس میکردیم و جذابتر از همه در زنگ تفریح با یک سکهی دو تومنی که به خانوم فروشندهی بی اعصابی میدادیم، جیبهایمان را پر از نخود شور میکردیم. نخودهایی که بیشترشان صرف نشانهروی به سوی دختران ریز و درشت مدرسه میشد، در حین خواندن این شعر با صدایی کلفت شده که: «پسرا شیرن، مثه شمشیرن / دخترا موشن مثه خرگوشن» که یک بار، یک دختر کلاس پنجمیای که شبیه زنان کامل بود، شنگول بازیهایم را طاقت نیاورد و ضربتی را نصیبم کرد، نقش زمین شدم و از آن پس نخودبازی جمع شد.
مهدکودک به پایان رسید و من نام امامان را هنوز حفظ نبودم، همچون دبستان که به اتمام رسید و من جدول ضرب را حفظ نبودم، یا راهنمایی که در نهایت نفهمیدم کدام ماضی بود و کدام مضارع و دبیرستان که مندلیف را نیز ناکام گذاشتم. عصر یکی از روزهای شهریور سال 69 بود که با مادرجان و عزیزخالهام راهی بازار رشت، جایی حوالی میدان شهرداریاش برای خرید کیف مدرسه شدیم. کل مسیر پاهایم را دنبالم روی زمین میکشاندم و غر میزدم که من کیف نمیخواهم. آنقدر الویتهای دیگری برای خرید داشتم که کیف میانشان گم بود. من عاشق آن بودم که دکه بزنم. دکهای جلوی در خانهایمان و به بچهها آدامس موزی و پفکنمکی بفروشم و به بزرگترها سیگار و مدام پولهایم را بشمارم تا زیاد شوند. راه در میانه بود و من در مرثیه که عزیزخالهام رو به مادرجانم کرد و گفت: «شهلا، این که مدرسه دوست نداره بره، بیا یدونه از این دستگاههای یخبهشت ساز واسش بخر، بشینه دم در خونه و یخ بهشت بفروشه».
دستگاه یخبهشت سازی با دو مخزن شیشهای که بالا و پایینش رنگ نارنجی یخچالی وسوسه برانگیزی داشت. دستگاهی که لِنگهی آن را یکی از شیرینیفروشیهای محلهایمان هر روز جلوی دربش علم میکرد و یخبهشت پرتقالی و ساده میفروخت. غرقِ در رویاپردازی با یخبهشت ساز بودم که دستانِ مادرجانم که سفت دستانم را چسبیده بود تا مبادا میان شلوغی بازارِ رشت جای بمانم را پس زدم، خودم را مقابلش قرار دادم و با کلی چک و لگد و گریه پا در یک کفش نمودم که من یخبهشت ساز میخواهم و بس. نیشکونهایی که آن روز به تنم نشست غائله را پایان داد، کیف خریداری و من راهی کلاس اول دبستان شدم.
دوم:پسرخانوم ناظم
با رفتن من به کلاس اول ابتدایی، مادرجانم ناظم شد. ناظم دبستان دخترانهای که از قضا در مجاورت دبستان من بود. به این ترتیب ما برای رسیدن به مدرسههایمان، هممسیر شدیم. یکی دو سال بعد شیفت مدرسههایمان برعکس شد و من گاهی بعد از اتمام مدرسهام به مدرسهی مادرم میرفتم. در دفتر مدرسه ناهار میخوردم، تکالیفم را انجام میدادم و منتظر میماندم تا مادرم با اشارتی به من اجازه دهد تا زنگ تفریح را بزنم. میپریدم روی صندلیای و با تمام زور کلیدی را که صدایش، نوای آزادی بود را چندین ثانیه یک نفس میفشردم. از پس تمام زورم، راهروهای مدرسه پر میشدند از صدای فریاد، شادی و خندهی دختربچههای کوچکی که میرفتند تا حیاط مدرسه را به آتش بکشند، اغذیه بخورند، لیلی بازی کنند، با یکدیگر دعوا کنند، برای هم از رازهای کوچکشان بگویند و با لیوانهای تاشویشان آب بنوشند. با خوردن زنگ تفریح، مادرجانم راهی حیاط میشد، از همان لحظهی اول شروع میکرد به فریاد کشیدن: «...آهای خانوم ندو ... خانوم هل نده ... عباسی آروم بگیر ... تو، تو بیا دفتر ... غلامی فردا اولیاتو بگو بیاد ... خانوم، خانوووم مقنعهتو بکش جلو». اگرچه مادرجان در حیاطِ مدرسه بود اما دلش در دفتر بود. از این رو پس از رَتق و فَتق امور معمول و چند تهدید اساسی از بالای پلههای دبستان که مسلط بود به تمامی حیاط، دوان دوان خود را به دفتر میرساند تا از بحثها جا نماند. معلمها که حالا از پس و پیش هم به دفتر رسیده بودند، در حال پر کردن صندلیهای زوار در رفتهی دفتر بودند. همگیشان چون مادرجانم جوان بودند و پرامید. سالهای سال بود که یکدیگر را میشناختند، از روزهای پر شور و هیاهوی دانشسرا و سپاه دانش.
بلند بلند میگفتند و میشنیدند از آرزوهایشان، خریدنهایشان، شوهرهایشان، قرضهایشان، خستگیهایشان، از دیسک کمری که خیلی زود به جان بعضیهاشان نشسته بود و حینِ گفتنش کمرشان را کش و قوسی میدادند و چای مینوشیدند. به هم خوراکی تعارف میکردند از گوجه سبز و درار (دلار) گرفته تا نان و پنیر و سبزی. سَرِ کِیف که بودند روی میز آرام ضرب میگرفتند و مرضیه، پوررضا[1] و جفرودی[2] میخواندند، یکی دوتایشان که پرشورتر بودند، قِر ریزی میریختند. گاهی هم به اصرارشان، آهنگی از «معین» برایشان میخواندم. دست میزدند و به جایی از ترانه که میرسیدم همهشان یکدفعه میزدند زیر خنده. سالها بعد بود که فهمیدم متن ترانه را اشتباه میشنیدم و به جای «خاطرخواهشم من» میخواندم « خاشِ خاشم»[3] من. همهچیز خوب پیش میرفت هم در حیاط و هم در دفتر تا مادامیکه مادرجانم با هزار بیمیلی دست سوی زنگ میبرد و اینبار صدای لعن و نفرین بود که بر جان مدرسه مینشست.
در زنگهای تفریح گاه با مادرجانم به حیاط میرفتم و کنارش قدم میزدم اگرچه زیاد دوست نداشت ولی من دوست داشتم. کیسهی پفکی را در حیاط مدرسه میچرخاندم و به دختران کوچکی که کلی جلویشان سرخ و سفید میشدم، پفک نمکی میفروختم و آنها مرا پسرِ خانومِ ناظم میخواندند. وقتی هم مادرم سر دختربچههایی که در حیاط مدرسه آتش میافروختند، جیغ و فریاد میکشید از پشت مادرم برایشان شکلک در میآوردم.
دیده بودم که مادرم گاه در حیاط یا راهروی مدرسه دنبال بچهها کند و سرشان فریاد بکشد ولی هیچ گاه ندیدم که کسی را کتک بزند همچون خانهایمان. چراکه مادرجانِم علاوه بر مدرسه در خانه هم برای خود خانوم ناظمی بود.
یک بار که منگنهی کوچکی را از خانهی خالهام بلند کرده بودم، مادرم در حین مرتب کردن تخت، زیر تشک خوشخوابم پیدا کرد. نمیدانم از روی خصلت مادریش بود یا ناظمیاش که وقتی از مدرسه به خانه رسیدم خیلی معمولی صدایم کرد و گفت: «مجید بیا ایووون،کیفتم بیار». جستان و خندان خود را به او رساندم. چهرهاش آشفته بود که ناگهان کیفم را از دستم قاپید و از ایوان طبقه دوم خانهایمان با تمام خرت و پرتش به داخلِ حیاطِ خانهی همسایهایمان پرت کرد.
مادرجانم تنها ناظم زندگیام در آن ایام نبود. ناظم دبستانم که مردی کوتاه قد، حدود 6-35 ساله با یک ریش ستاری که شلوارهای پارچهای گشاد پلیسه دار به پا میکرد و انگشتری عقیق به دست، در زندگی آن ایامم نقش پررنگی داشت. آقای ناظمی که برخلاف مادرجانم اصلا دعوا در کارش نبود که فقط کتک میزد.
به این ترتیب بود که شیفت دبستان خودم که هر روز به اجبار در آن حاضر میشدم بهکل با شیفتی که در مدرسهی مادرم تجربهاش میکردم، تفاوت داشت. گویی شیفت مدرسهی مادرم انتزاعی بود از روی خوش مدرسه که با شیفت واقعی مدرسهام، فرسنگها فاصله داشت. شیفتی پر از تحقیر و تنبیه، شیفتی پر از نفرت و مبارزه.
چقدر با ظاهرسازیهایم به دلهای کوچکِ دخترانِ مدرسهی مادرم حسرت ریختم. حسرت اینکه ببینید چقدر خوب است که مادرت ناظم باشد. ببیند که چقدر بخت با من یار است و شما چقدر بدشانساید که مادرتان ناظم نیست. اما این یک دروغ بزرگ بود. چراکه علاوه بر آنکه بخشی از روحیهی مادرجانم در مقام مادرِخانه به سبب ناظم بودنش گرایش داشت به حفظ و امتداد این فیگور (ناظم بودن) در خانه از طرفی نیز ناظم بودنش هم هیچ در دبستان خودم به کارم نمیآمد و در طول دورهی دبستان اگر نگویم هر روز، اما هفتهای سه الی چهار روزش را گاه چندین نوبت از آقای ناظم دبستانم کتک میخوردم.
از کلاس دوم ابتدایی کتک خوردنهایم شدت و حدت بیشتری گرفت، دلیلش را واقعا نمیدانم چه بود. هرچه که بود از جایی به بعد برای من تبدیل شد به یک مبارزه. جلوی ناظم دبستانم فاز ایستادگی گرفته بودم. شاید همهاش تقصیر فیلمهای رزمی و جنگی بود که آن ایام با پسر خالهام میدیدیم. بروسلی، راکی رمبو، جمشیدهاشمپور و عارفی فیلم «دیدهبان» حاتمیکیا که با هزار شامورتی بازی، پدرم را راضی کردم مرا به دیدنش ببرد. نکتهی آقای ناظم را گرفته بودم. دلش میخواست تا جلویش جاخالی دهی و گریه کنی. اینطوری هیستریکتر میشد و به تلافی جاخالی دادنت، به جای دستانت، چوبش را روی کمر و پاهایت فرود میآورد و آن وسط چک و لگدی هم نثارت میکرد. جزء معدود کسانی بودم که صاف روبرویش میایستادم، سرم را پایین میانداختم و آرام در دلم تعداد فرود آمدن چوبها روی دستانم را میشمردم. عادت داشت دانشآموز را جلوی دیگران تنبیه کند. مثلا جلوی صف صبحگاه یا در کلاس جلوی همهی همکلاسیها. چه خوب و چه بد قرابت این دو پدیده یعنی مواجهه با یک ناظم هیستریک در این دوره از زندگیام و تصمیم به ایستادگی در برابر زور از طریق جاخالی ندادن یا زرتی زیر گریه نزدن سبب شد تا حسابی بر کیمیت و کیفیت چوبهایی که در دوره دبستان خوردم، افزوده گردد.
اینگونه دبستان مادرجانم که دبستانی دخترانه بود بهترین تجربه زندگی من در مواجهه با پدیدهی مدرسه بوده و هست. مدرسهای که به سبب ناظم بودن مادرجانم و از دیگر سوی دانشآموز نبودنم در آن از تمامی سویههای بیمارگونهی نظام آموزشیای که تلاش داشت مرا به هر ترتیب که شده از طریق تعلیم و تعلم، انسانی عابد سازد، دور بود. چه تلاش بی ثمری بود تحمل آن همه کتک به بهانهی تَعَلُم.
سوم: پسرِ مادرم
سالهای دبستان به اتمام رسیده بود و من هنوز جدول ضرب را از بَر نبودم اما بُغض را چرا. از ناظم دورهی راهنماییام که هیچ اما از ناظم دورهی دبیرستانم تصاویر مبهمی به یاد دارم. ناظمی که خیلی دوست داشت چون ناظم دبستانم با چوب و تشر، بچهها را به زیر سلطهی خود درآورد. اما کدام بچهها! حالا رفقا از پس سالها تعلیم و تعلم در مدرسه برای خود چیزها در چنته داشتند. حالا اساسا این ما نبودیم که در مدرسه فاز ایستادگی میگرفتیم که ناظم مدرسه بود که میبایست خیلی با احتیاط و دست به اعصا رفتار مینمود و گاه به ناز و ادایی فاز ایستادگیای از خود برایمان درمیآورد. حالا مدرسه پُر بود از پسرهایی که در یک چیز مشترک بودند و آن «کلهشقیایمان» بود. وجهی مشترک که هر کداممان یک جور آن را در زندگی روزمرهایمان بروز میدادیم. رفقایی در کار سیگار دود کردن بودند، رفقایی به مدد تسترون هیکل علم میکردند، رفقایی با پای پیاده آوارهی خیابانهای شهر پی معشوقهها بودند و رفقایی هم در میان روزنامهها و مجلات خوش آب و رنگ نیمه دوم دهه 70 که هرچقدر میخواندیشان، بازهم عقب بودی، بکس و باد میکردند. من هم که حالا عضوی از این رفقای کله شق بودم نه دیگر پسر خانوم معلم بودم و نه پسر خانوم ناظم که پسر مادرجانی بودم که نگران بود از بکس و باد کردن فرزندش میان روزنامهها و مجلات آن هم در سالی که چیزی به کنکورش نمانده بود.
مادرجانم مرا که به دانشگاه فرستاد خودش هم که همچنان ناظم همان دبستان دخترانه بود نیز بازنشست شد. با بازنشست شدنش از ناظمیِ دبستان، فیگور ناظمِ خانهبودنش را نیز گویی بازنشست نمود و تنها شد مادرجانِ همیشه نگرانِ خانهایمان. از سالها تلاشاش جهت تعلیم بچههای شهر تنها خاطرهها ماندند و احترام. احترامی که اینور و آنور شهر، دختربچههای دانشآموزی که حالا برای خود بزرگ شده، ازدواج کرده و بچهدار شده بودند وقتی به مادرجانم میرسیدند به او ابراز میکردند و خاطرههایی که پا میداد، نقلِ محفلهای خانوادگیایمان میشد. از دنبال بچهها دویدنش تا فریادهایش در راهروهای مدرسه از مواجهاتش با اولیاءهای دانشآموزان تا تقلب رساندش به بچهها سر جلسات امتحان. خاطراتی که تا همین یک سال و نیم پیش خنده بر لبهایم مینشاندند و حالا یادآوریشان، بهانهای است تا بغضی را که همواره از دورهی دبستان از بَر بودهام، برایم تازه سازد.
[1]
[2]
[3] . دوستان گیلگی استخوان را خاش میگویند. به کسی که خیلی لاغر هست میگویند چقدر تو خاشی!