یکم: پدربزرگ یا مادربزرگی عزیز، یکیشان که از بینمان میرود بچه ها به فکر تغییر میاُفتند، یکی از آن تغییرها میشود تغییر «خانه». حال به هر دلیل؛ قدیمی بودن، بزرگ بودن، دور بودن یا سهم نمودن.«خانه» که از بین رفت احتمال بروز و تقویت آلزایمر برای پدربزرگ یا مادربزرگ بازمانده به سرعت افزایش مییابد. چراکه حافظه به سبب حذف مکان (خانه) توانایی خود در اتصال تجارب شخصی و جمعی به مرجع مکانی خود، چون؛ گوشهی آن اتاق، دم آن پنجره، پای آن حوض و ... را از دست میدهد. از این رو تجاربی را که در گذر ایام با اتصال به مرجعهای مکانی خود به تجربیات و خاطراتی زندهای بدل میشدند به تاریخ تقلیل یافته و به خلاصهای از بازسازیهای ذهنی تنزل مییابند.
***
دوم: سال 1332، کودتا که رخ داد بسیاری از پدربزرگ و مادربزرگ ها دیگر پای در میدان «بهارستان» نگذاشتند. به بهارستان نرفتند تا به حافظه اجازه ندهند که تجارب شخصی و جمعی شان با اتصال به مکانی خاص (میدان بهارستان) به تجربیات و خاطراتی زنده برایشان بدل گردد و کوشیدند تا آن تجارب را به تاریخ تقلیل داده و تنها از آن بازسازی های پرتوهم ذهنی را به یاد آورند.
***
سوم: مادربزرگ عزیزم که «اَمان» صدایش میزدم را آلزایمر با خود برد. مرا که نوجوانی بیش نبودم با نام پدرم می خواند و پدرم را با نام پدر خودشان که «خانه» را بنا نموده بود. «خانه» متعلق بود به ایامی که میرزاکوچک خان، نهضت جنگل در گیلان را رهبری میکرد. «خانه»ای به سبک معماری بومی گیلان، دو طبقه با ایوان هایی بزرگ و ستون هایی از چوبهای جنگلی که به دست خراط کاران گیلانی آراسته شده بودند، درها همگی دو لنگه با چوب های 80 ساله نرات که رنگ قهوه ای مجذوب کننده ای در گذر ایام به خود گرفته و اتاقهایی طاقچه دار که اینجا و آنجا آنها را صندوقچههایی اسرارآمیز و تماشایی از نقش و رنگ پر کرده بودند. دو ـ سه صندوقچه پر بود از چینیهای قدیمی و حیاط هم پر بود از درخت و گل؛ آلوچه، انجیر، اَناب و گل شب بو. «اَمان» آخرین ساکنی بود که به ناچار از «خانه» پای بیرون گذاشت و رهسپار منزل جدید خود در خانه سالمندان شد. آلزایمرِ «اَمان» به ما سرایت کرد یا ما به آلزایمر نمیدانم. اما خانهی آبا و اجدادی، خاطرات کودکی، آن صندوقچهها، اتاقها، درها، درختان و مهمتر از همه «اَمان» را آلزایمر با خود برد. حال از آن همه زندگی، خاطرات و خانه، تنها زمینی به جای مانده که در انتظار آپارتمان سازی است. و حافظهی من و پدرم، تجاربی را که میتوانست با اتصال به آن «خانه» به خاطراتی زنده بدل گردد، به تاریخ تقلیل داده است. به بازسازیهایی ذهنی، به یادهایی دور، مبهم، کُلاژگونه، تک سکانس، فاقد کلیت، دوام و پیوستگی.
***
چهارم: حافظه ی تاریخی با اتصال به مکان های مرجع میتواند تاریخ را به تجربیات و خاطراتی زنده بدل کند.
حالا ایامی است که در کشف و شهودی میدانی گروهی 9-8 نفری، جمع و قدم زنان به کوچه و پس کوچههای بخش ناصری تهران سَرَک میکشیم. سَرَکی به آدمها، خانهها، مردان و زنان، کافه ها، سینماها، مسجدها، مدرسهها، بازارها و ... از قاجار تا پهلوی و از پهلوی تا امروز و روایتها نقل میکنیم. در میان روایتها و دید و بازدیدها آنجا که ردپای تجربیات، خاطرات و حافظههای تاریخی ظاهر می گردد به طرفت العینی، حال و احوال همراهان تغییر میکند. فیالمثل عنبیهها گشادتر، گوشها تیزتر، دست و پاها به هم نزدیکتر و فاصلهی همراهان نسبت به راوی کمتر میشود. گویی حافظههای تاریخی در برانگیختن حِسِ این همانی نسبت به مکانها مثمرثمرند. مثل اینجا؛ حیاط مرکزیِ کوچک و پرآشوبی با چند درخت نه چندان قدیمی، جعبه ـ جعبه کالاهایی بر سر و کول هم دپو شده و جدارها و پنجرههایی قراضه، که هنوز دلربایی بلدند اگر در این همه آشوب چَشمی بر آنها نظر بیفکند. حیاط متعلق به مکانی است که در حافظه تاریخی عموم همراهانم جای دارد. حیاطِ قدیمیترین هتلِ ایران یعنی هتل «گراند هتل». مکانی مرجع در حافطهی تاریخیمان که اگرچه پای برجاست اما در اتصال تاریخ به تجربیات و خاطراتی زنده، ناتوان به نظر میرسد. ناتوانی که ماحصل آن برای بازدیدکنندگان که در تلاشی عَبَث جهت ساخت بازسازیهای پرتوهم ذهنی از تاریخاند، چیزی جزء مَلال نیست.